شرف الدين على يزدى

1001

ظفرنامه ( فارسى )

[ نظم ] پايان كار و آخر عمر است ملحدا * گر بايدت و گرنه به دست اختيار نيست منصوروار گر ببرندت به پاى دار * مردانه پاى دار جهان پايدار نيست و رفيقان ايشان را نيز همان شربت چشانيدند . و چون حضرت صاحب‌قران به سلطانيه رسيد ، مظفر نطنزى « 1 » از اصفهان آمده ، به دولت بساطبوس سرافراز گشت و از هرگونه ظرايف و نفايس و تنسوقات ، پيشكش‌هاى فراوان كشيد و رايت نصرت‌شعار به راه قرادره و اردبيل متوجه جانب قراباغ شد و در صحارىموغان و آق‌تام شكار كرده ، به كنار آب ارس نزول فرمود و بر آن آب از كشتى فول « 2 » بسته به سعادت و سلامت عبور نمود و قراباغ اران را مضرب خيام جلال و مركز رايت اعلام دولت و اقبال گردانيد و اردوى اعلى در حوالى قطور كنت - كه يورت عمر تابان بود - قشلاق كرد و اميرزاده ابا بكر و امير سليمان شاه در آنجا به شرف بساطبوس استسعاد يافتند و امراى اميرزاده ميرانشاه و اعيان سپاهش هريك فراخور حال خود پيشكش‌ها كشيدند و چون پيش از اين والى ولايت شكى سيدى على ارلات با لشكر گرج اتفاق نموده بود و به در قلعهء النجق آمده و جان بر سر آن نادانى كرده - چنانچه شرح داده شد - در اين وقت پسر او سيدى احمد - كه متصدى ايالت ايل و ولايت او شده بود - به واسطهء جريمهء پدرش از بيم انتقام خدّام صاحب‌قران گردون غلام مضطرب و بىآرام گشت و التجا به ملك‌شروان ، امير شيخ ابراهيم برد ، كه او به مزيد اخلاص در بندگى بندگان آن حضرت سمت اختصاص يافته بود . [ بيت ] هركه به اخلاص كند بندگى * سر بفرازد ز سرافكندگى شيخ ابراهيم به استظهار عفو پادشاهانه او را به پايهء معلّى سرير خلافت مصير آورد و به عزّ بساطبوس رسانيد . سيدى احمد زمين عبوديت به لب ادب بوسه داد

--> ( 1 ) . ع : نظيرى . ( 2 ) . الف ، ع : پل .